زندگینامه من
The man who never smile
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست روز خاکستری سرد سفر یادت نیست ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من در شب آخر پرواز خطر یادت نیست تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست نیزه بر باد نشستست و سپر یادت نیست یادم هست یادت نیست خواب روزانه اگر درخور تقدیر نبود پس چرا گشت شبانه در بدر یادت نیست من به خط و خبری از تو قناعت کردم قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست یادم هست یادت نیست عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماندست کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست تو که خود سوزی هر شبپره را میفهمی باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست یادم هست یادت نیست......................................................... چرا من یادم هست ولی تو . تو . تو یادت نیست چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عصر جمعه بد ترین زمان از تاریخ یک هفته دلگیر و اعصاب خوردکن موقعی که آدم احساس میکنه از همه چیز و همه کس بیزاره نمیدونم چرا اینجوریه این عصرهای جمعه شاید بخاطر اینه که خستگی یک هفته رو کم و بیش در کردی و بازم هفته جدید داره میاد کار-سروکله زدن با آدمای مختلف – گرونی و هزار دردو مرزی که هر کدام از اونها میتونه به راحتی و به تنهایی روح و روان آدم رو به سمت خستگی و پریشانی بکشه عمرمون دقیقا شده مثل آهنگ هفته خاکستری فرهاد هر روزمون تکرار مکررات و دیگه هیچ صبح تا شب با دروغ سر میکنیم شب موقع خواب به فکر اینیم که فردا چی بگیم که حرفای روز قبلمونو خراب نکنه دروغ پشت دروغ خواهشا نگید که کافر همه را به کیش خود پندارد انقدر از آدمای مختلف ( از نماز بخون و مسجد برو بگیر تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بی دینشو لا ابالیش ) دروغ شنیدم که خسته شدم همه میخوایم سر همدیگرو کلاه بزاریم تا میتونیم نون آجر میکنیم بجای اینکه نون بسازیم همین درواقع ما داریم زندگی میکنیم برای کار کردن – برعکس اون که باید کار کنیم برای زندگی کردن . نمیدونم چرا و نمیدونم چراااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی که بچه هستیم فکر می کنیم که اوی بزرگ میشیم و چه و چه و چه . چه کارا که نمیکنیم بزرگ که میشیم میبینیم وای وای وای چیکار میتونیم بکنیم هیچ کار درس میخونیم که به جمع بزرگ بیکاران مدرک دار اضافه بشیم هر جا هم که میریم میگیم کار با یه دیالوگ خیلی خیلی یکسان برخورد میکنیم که » رزومه کاری شما چیه . سابقتون چقدره و از همه مهمتر معرف شما کیه یکی نیست بگه آخه بابا من که تازه از توی دانشگاه اومدم بیرون تا یجا کار نکنم که نمیتونم رزومه کاری و سابقه کاری داشته باشم پارتی هم که قربونش برم .ماها فاتحه . بقول یکی یه پارتی داریم اونم خدا تا میری 3-4 سال سابقه کار میخوان ازت منی که تازه 6 ماهه فارغ التحصیل شدم 4سال سابقه کارو از کجا بیارم ای کاش واحدی هم توی دانشگاه بود به اسم واحد سابقه کاری 7-8 واحد بود پدرمونم در میاوردن ولی یه سابقه کار 4 ساله بهمون میدادن آخ اینجوری خوب بود نمیدونم چرا ولی اگه اینارو نمیگفتم برام مشکل پیش میومد داشتم منفجر میشدم از عصبانیت حالا این وسط دنیای وانفسا سربازی هم برای ماها شده یه مشکل نریم سربازی انگار وجود خارجی نداریم اگرم بریم سربازی 2 سال عمرمون رو زیر پرچم سه رنگ کشور به باد فنا دادیمو هیچ چیزی گیرمون نمیاد بجز اعصاب خورد از امر و نهی یه سری آدم بی مغز( به کسی توهین نشه البته ) بعد چندسالم که عزائیل لطف میکنه توی جوونی عمرمونو میگیره همه میگن آخی حیوونی جوون بودا ولی نگا کن سکته قلبی کرد زرتی هم مرد بعدشم میرن تا یکی دیگه میمیره جمع میشن همون دیالوگو میگن نمیگن بابا این که الان 30 سالشه مرده اندازه یه آدم 70 ساله زجر کشید تا تونست تا همینجا هم دووم بیاره بگذریم خیلی سیاه نوشتم پس تا بعد فعلا Patriot It is a good viewpoint to see the world as a dream when you have something like a nightmare you will wakeup and tell yourself that “ It was only a dream “ it is said that the world we live in is not a bit different from this . علیک سلام میدونید چیه وقتی داری یه درسی رو میخونی که همش پر از اسمای قلمبه سلمبه بیماریها و مشکلات عصبی و بیولوژیکی آدم بعد از یک روز درس خوندن خودش احساس میکنه مریض شده و احتیاج داره یه دکتر ببیندش و یکم دارو بهش بده . مشکل مهمتر اینه که آدم احساس بدی نسبت به درس پیدا میکنه . منم الان دقیقا یه همچین مشکلی پیدا کردم احساس میکنم مریض شدم اونم از نوع بد جورش فعلا که داریم از صبح درس میخونیم و شدیم عین یه آدم آهنی کتابا از سمت راست فریم تصویری میز وارد میشه بعد از خونده شدن از سمت چپ خارج میشه . این وسطم کتابا یه چندتا خط زیر مطالبش کشیده میشه یه چندتا هم از روش نکته برداشته میشه و تمام .این کار دائما ادامه پیدا میکنه تازه ایم وسط مشکل میتونه این باشه که چند نفری هی بهت بگن این کارو بکن اون کارو بکن و یکی هم باشه که تو وقتی بعد از 2 یا 3 ساعت که از درس خوندن خسته شدی و میخوای یه آهنگ گوش برگرده بهت گیر بده که آهنگ رو عوض کن این وسط به این میگن قوز بالا قوز اهنگم که تازه میخوای گوش بدی هی از چپو راست غر میشنوی که : کمش کن – مگه تو درس نداری – چقدر آهنگ گوش میدی و .... که آهنگ رو برات زهر مار میکنن . دوباره با اعصابی خراب تر از قبل میری سر درس خوندن که برات عین پتک میشه . این طرح شماتیک درس خوندن یه بنده خدایی توی خونس که داره از دست درس کلافه میشه فعلا اینجوریه تا بعدش چی میشه . فعلا Patriot نمیدونم اینو از کجا خوندم که دیدم قشنگ هستش و برداشتم یادم نیست ولی اگه این مطلب از وبلاگ کسی بود و من بی اجازه اینو برداشتم بهم بگه تا زیر مطلب منبع مطلب رو بنویسم یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود! استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد ... در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند... چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت : این كار شما تروریسم خالص است ؟! … پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می كند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند. دوزخ که جای این كارها نیست...!! لطفا این مرد را پس بگیرید... !! وقتی با آرامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت : با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند...! " پائولو كوئلیو " عشق من بعد ازا ین هم آشیانت هرکس است ... باش با اون یاد تو ما را بس است گفتمش عشقت به دل افسون شده ... دل ز جادوی رخت افسون شده روزگار اما وفا با ما نداشت ... طاقت خوشبختی ما را نداشت این نوشته رو هم از صادق هدایت خوندم و خیلی بنظر من زیبا اومد در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنیرا جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و اعتقادات خودشان سعی میکنند که با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند فعلا Patriot نمیدونم چرا ولی الان با وضعیتم جوره مرگ مرگ مرگ مرگ مرگ مرگ مرگ مرگ مرگ مرگ واژه تباهی توی عالم فانی برای من که دیگه اهمیتی نداره از وقتی چندتا از دوستامو با مرگشون از دست دادم دیگه برام اون لرزش تن و روح رو نداره دیگه برام واژه ای نیست که وقتی میشنومش پشتم یهو سرد بشه و توی تنم احساس لرزش کنم خیلی سال از تلاش بیهوده ام برای مردن نمیگذره ولی ولی ولی ولی ................ ولی چی بگم هنوزم در عجبم که چرا نشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم مردم میمیرن به راحتی یه آب خوردن حتی ساده تر به راحتی اینکه آدم بخواد تصمیم بگیره آب بخوره حتی به عمل کردن هم نمیکشه . ما ایرانی ها بد مردمی هستیم . بعضی هامون مردمانی دیو صفت شدن این بعضی ها رو میشه تعمیم داد به حدود 90 درصد جامعه زنده ها رو میکشیم وقتی که تنشونو توی خاک دیدیم دادو هوار راه میندازیم که ای وای ای وای فلان فردی که اینهمه ( ) ( دقیقا اینهمه یا کمی بیشتر ) فضل و کمالات داشت دار فانی را وداع گفت بعدش آخه یکی نیست به ما بگه آدم دیوانه وقتی زنده بود دنبالش نبودین حالا که مرده تو قبرستون دنبال قبرش میگردین که یه فاتحه براش بخونین . قربونش برم بنده خدا فکر نکم تو کل دوران زنده بودنش اینهمه هوادار یجا دیده باشه که گر و گر آدم میاد فاتحه میخونه و میره . حرفم سر مرگ بود که به بیراهه زدم نمیدونم ولی این چند روزه خیلی به فکرش افتادم که این مرگ چیه که همه ازش فرارین ولی بعضی از مردم دوستش دارن توی این سنمون هم که اگه از مرگ حرف بزنیم دقیقا با یه دیالوگ همیشگی روبرو میشیم که آخه بچه باز خوشی زد زیر دلت بابا یکی نیست بفهمه دیگه دلی نمونده که خوشی بخواد بزنه بهش و داغونش کنه . اولین مورد مواجهه با مرگ من مال خیلی وقت پیشه که یه بنده خدایی رو با سر و کله داغون عین گریم آدمای تصادفی تو تلویزیون بصورت واقعی توی خیابون دیدم . اولش خوب یکم سخته یکم نه خیلی ولی بعدش به مرور زمان برام خیلی عادی شد . دوستایی که توی جاده ماشینشون تصادف کرد آتیش گرفت و سوختن اونم زنده زنده یا دوستایی که آرماتور کنار خیابون تنشونو عین لبه کاغذ کلاسور پانچ کرده بود اینا معنی مرگ رو برام معین کردن نمیدونم . شاید خیلی ها فکر کنن این فکر ها مال یه مغز بیماره ولی من در کمال سلامت عقل میگم بعضی وقتا مرگ برای ما خیلی بهتر از این زندگی الانمون بحساب میاد این حرفرو از روی نا امیدی نمیزنم این بعنوان تیرآخر ترکشم حساب میشه . نمیدونم و نمیخوام بدونم چرا فکرم از مرگ خالی نمیشه . پست بدی نوشتم ولی اینقدر دلم گرفته بود که فکر کردم اینطوری میتونم خالی بشم شرمندم از اینهمه سیاه بینی و سیاه نویسی فعلا Patriot سلام اه اه اه اه من اگه بمیرما یراست میرم خفت این دفتردار خلقت رو میچسبم ببینم حکمت خلقت پشه چیه بابا دیوونه کردن منو ویپ و حشره کش و .... میزنم بازم زندن اگه به فیل اینهمه اسپری زده بودما تا الان یراست رفته بود سینه قبرستون امروز ضدحالی خوردم قد تمام عمرم 2تا از کتابایی که تمومشون کرده بودم تو کنکورم بی تاثیره شانس ما اگه شانس بود اسممون ......................................... بماند امروز اینقدر کلمو تو کتابا فرو کرده بودم که احساس خفگی بهم دست داده بود . خسته شدم از بس تو خونه موندم 2 روز در هفته از خونه میرم بیرون که اونم نهایت 30 دقیقه طول میکشه چون میرسم سرکار باید برم پشت میز بشینم و کار کنم اینم یه نوعی هستش دیگه همه دنیا کار میکنن برای زندگی ما ایرانیا زندگی میکنیم برای کار کردن اگه یکم هم وقت اضافه اومد از کارمون تفریح میکنیم که اونم با این وضع بنزین مالید رفت پی کارش فیلمام هم تموم شده دیگه فیلم ندارم که ببینم پاک قاطی کردم راستی داشتم فیلم سینما پارادیزو رو میدیدم دیروز واقعا شاهکاره تو سبک خودش دیروز یه اتفاق خنده دار برام پیش اومد من کلا موبایلم زنگ خور نداره چون کسی نیست که بهمون زنگ بزنه کاملا مجردی طی میکنیم دیروز یه بنده خدایی زنگ زد به ما که آقا شکا با موبایل دوست دختر من تماس گزفتی چیکار داشتی منو میگی یه علامت سوال به بزرگی کل هیکلم بالا سرم خاموش روشن میشد و بوق میزد گفتم اشتباه گرفتیو قطع کردم طرف انگار گیر داده بود به ما 3 بار دیگه زنگ زد که تو زنگ زدی و نمیدونم چی و چی آخر سرشم برگشته میگه دیگه نبینم زنگ زده باشی به دوست من وگرنه .......................... حالا ما سالی به ماهی یه زنگ میزنیم به دوستامون یه زنگ میزنن بهمون نمیدونم چجوری شماره من تو موبایل دوست دختر ایشون بوده که این طرف اینهمه شاکی شده بود . گفتم عزیز من اگه به طرفت شک داری دنبال این موردو از خودش بگیر مزاحم مردم نشو که آی مردم کی زنگ زده رو موبایل دوست دختر من من میخوام حالشو بگیرمو ...... این قضیه رو فیصله دادیم داشتم فکر میکردم بعد اینهمه مدت موبایلمون زنگ خورد اونم اشتباه بود ولی اشتباهش گیر دارد بود ولم نمیکرد خندم گرفته بود شدید که دنیای مارو ببین چه جوریه بعضی آدما اینقدر خودشون کارای نافرم میکنن که به همه عالم و آدم شک دارن اونم شک شدید که بنیان کن در میاد برم برم بخوابم که فردا باز همون آشه و همون کاسه بیداری صبح زود – درس – خستگی – اینترنت – شام – خواب شامش اشتباه بود چند وقته شام نمیخورم دروغکی گفتم شام بجاش بازم اینترنت فعلا Patriot سلام سلامی چو بوی خوش ............................ بوی هیچ چیز خوشی نمیده مگر بوی تونر دستگاه کپی و بوی جوراب تو کفش مونده به مدت 8 ساعت دارم درس میخونم تا برای کنکورم آماده بشم ولی نمیدونم چرا بعضی روزا حال و حوصله درس خوندن نیست که نیست فقط دوست دارم یجا بشینم و بیرونو نگاه کنم . خدایی آدم بیکار آدم مرده حساب میشه بیکار که میشی هزار جور فکرو خیال میاد سراغت و یا اعصابتو داغون میکنه یا حسابی از کارو زندگی عقبت میندازه این چند روزه اینقدر کار داشتم که فکر درس از سرم پریده نذری باید میپختیم که بماند . نمیدونم چی بگم یعنی بهتر بگم بنویسم نمیدونم چرا اومدم انگاری معتاد شدم به اینترنت . خدا داند . الان دقیقا 30 دقیقه از آخرین فیلمی که دیدم میگذره یه فیلم بود به اسم THE PRESTIGE از اقوام بدستم رسیده فیلمش واقعا شاهکاره جریان فیلم اینجوریه که ............................................................................................................................. نه نمیگم تا خودتون بگیریدشو ببینید فیلم واقعا آدمو وادار میکنه که تا آخرش بشینیو نگاه کنی و از جاتم تکون نخوری خوب من برم زیادی دارم مینویسم و بیخودی دارم تایپ میکنم فعلا تا بعد Patriot
جز تو هر یادی به دل مدفون شده ... عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ... طعم بوسه از سرم برو عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود ... بهره کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود ... همچون عشق من هیچ گل زیبا نبود
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ... بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس ... حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود ... در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود ... سهم من از عشق جز ماتم نبود
| Design By : Night Skin |

