زندگینامه من
The man who never smile
هميشه يه زماني ميرسه كه آدم احساس ميكنه خيلي
دست تنها شده خيلي دور افتاده از تموم دنيا شده و دستش از همه
چيزاي خوب كوتاهه شايدم همچين زماني براي بعضي ها ايجاد نشده باشه
ولي خوب گاهي تو برزخي گير ميوفتم كه حس ميكنم
تا مدتهاي مديدي هيچ راه رهايي ندارم هيچ يادم نميره و هيچ وقت هم نميتونم فراموش كنم روزايي كه عين همه بودم خنده و مسخره بازي و شادي در حد اعلا ي خودش ولي خوب يه خاطره بد يه حرفي كه نبايد زده ميشد و يه اتفاقي كه هيچ
وقت دوست نداشتم بيوفته ميدوني باعث چي شد باعث اين شد كه شرويني كه همه ميشناختنش به شادي
يهو بره تو خودش البته منكر نيستم كه گاهي از اين لاك دفاعي سرمو
ميارم بيرون و يه هوايي ميخورم ولي ديگه نميتونم يا نميشه كه ديگه عين قبل بشم و اينه كه گاهي خودم رو هم آزار ميده آزاري كه احساس ميكنم تو طي زمان داره از داخل
تراشم ميده تراشي كه معلوم نيست نازك شدنش از كجا يهو پيدا
بشه ولی خوب یه خوبی دارم که توی دنیای واقعی بیرون
ریزی ندارم صورت سرخه ولی از حس نیست از داغیه درونه وبلاگم گاها و شاید توسط فامیلهای اونور آب
خونده بشه شایدم نخونن دیگه ولی خوب هر آدمی یه ظاهر داره و یه باطن ظاهر من تو دنیای عادی آدمیه که گاهی شایدم خیلی
اعصاب خراب باشه ولی به هر حال مدارا میکنه درونم تو وبلاگم هستش همین و بس تو یه وبلاگ خوندم با کدوم عضوتون فکر میکنید ؟ هرچی فکر کردم دیدم فقط دارم تو این چند وقته با
تخ-مم فکر میکنم هرچی فکر میکنم و میبینم درست در نمیاد حواله
میکنم بهش والسلام هیچ کار دیگه ای هم نمیکنم بالاخره باید به یه دردی بخوره هرچیزی دیگه پست بلندی شد فعلا شادزی (نتیجه گیری هم نداره – اصرار نکنید ) نبودم 4 شنبه ساعت 10 شب تصميم گرفتم برم شمال تصميم انتحاري و سريع در عرض 30 دقيقه همسفرارو دسته بندي كردم و بعدشم شمال و باز هم شمال ولي خوب اين تنهايي هاي گاه و بيگاه خيلي آدم رو كمك ميكنه امروزم راه 2 ساعته رو 8 ساعت تو جاده بودم خسته عين گوشتكوبيده رسيدم خونه ميدونيد هنوزم كه هنوزه نميتونم سر يه مسئله براي نوشتن ذهنمو هماهنگ كنم ولي سعي ميكنم بنويسم فعلا (از كساني كه نگران شده بودند عذر خواهي ميكنيم ) خستگی که پایین گفتم خستگی روحی نیست خستگی جسمانیه البته انکاری از خستگی روحی ندارم ولی دارم به شدت کاهشش میدم به شدت چون دیگه حال و حوصله ای برای افکار پریشان ندارم و میدونم دیگه نمیخوام انرِژیمو برای اینطور مسائل به فنا بدم -- راستی دماغ قوی هم مشکل بدیه ها این چند روزه اینقدر سوار اتوبوس بودم و بوهای مختلف به دماغم خورده احساس میکنم شب دارم این بوها رو مرور میکنم ولی عجب افغانی قد بلند و مو جارو کشیده ای که نشسته روی صندلی کفش پاشنه خابوندش بوی باقالی میده و لباسش بوی گلاب دقیقا یاد قبرستون میوفتی تازه شانس باهات باشه طرف بوی عرق خر کش نده دیگه واویلا -- فعلا شادزی هستم ولی خستم بخدا وبلاگ همه رو میخونم ولی از دیروز نمیتونم برای کسی کامنت بزارم شرمنده خیلی خستم ولی به زودی مینویسم فعلا شادزی دست و دلم به نوشتن نمیرفت موضوع هم معلومه که چرا آدم تو این اوضاع حال و حوصله نداره بنویسه یه زمانی آدم دوست داره با یکی بشینه و یه دو
کلمه حرف حساب بزنه و اون آدم مقابل هم بفهمه چی میگی ولی در هر حال کسی که آدم رو بخواد درک بکنه یا اصلا نیست یا
وقتی هم که هست خودش اینقدر مشکل داره که نمیخواد به مشکلات کس دیگه ای گوش بده آه پس که اینطور عشق سودای شبانه است که دراز است و قلندر بیدار بماند --- پاشدیم رفتیم دانشگاه اونم این وقت تو بی وقتی هیچی رفتیم قرض راهمونو پس دادیم به جاده
برگشتیم فقط و فقط همین هیچ بهره خاصی هم نبردیم از این روز مسخره -- حس و حال هر کاری رو از آدم میگیره دست و دل آدم به هیچ کاری که نمیره هیچ اصلا
دوست نداری هیچ حرکتی بکنی روزهام داره تو تاریکی میگذره نشتن تو تاریکی و آهنگ گوش دادن یا همون تو
تاریکی نشستن و هیچ کاری نکردن نمیدونم -- انسانم آرزوست این شده واقعا یکی از بزرگترین آرزوهام بی شک و تردید -- فعلا TO DAY IS A GOOD DAY TO DIE TIL YOU AND I DIE AND DIE
این خستگی روحی آدم رو بد جور زمینگیر میکنه

| Design By : Night Skin |

